در میکسر تغییر حول محور احوال ما الی احسن الحال شود انشاالله!

20 03 2010

بهار 88 متن زیر را نوشتم ولی در درافت وبلاگم موند . چند بار خوندمش و هی مرور کردم . گفتم اگر دگمه انتشار را بزنم و دوستان بخونند ، میگن که چقدر همه چیز را تلخ میبینی و بدبینی. یک سال گذشت و اومدم تو وبلاگ که یه بهاریه برای آقا ببره امسال بنویسم که دیدم  گوساله 88 هنوز تو مجرای زایمان گاوه گیر کرده و سزارین هم جواب نمیده .

عنوان مطلبم بود: من نوروز را می خوام نه گه روز را . باور کنید اصلا همون موقع و الان هم عصبی نبودم و نیستم . واقعیاتی را در بطن فضای زندگیم میبینم و حس میکنم  و هی میریزم رو این وبلاگ .

اما یه چیز این نوروز روم را کم میکنه . اونم تلاش پرقدرت طبیعت برای تغییره . تغییری که با تمام وجود حسش میکنم . از خاک تا افلاک همه خودشون را آماده میکنند تا تغییر را به ما نشان دهند . از محور زمین تا تغییر جریان کلروفیل سازی یه باریکه علف بز خور. و این تغییر را برای همه آرزومندم و آن عده که بی هیچ تغییری در این هزار و اندی سال در جاده واهی بهشت و دوزخ ویراژ میدهند را نیز به تغییر فرا می خوانم و آرزو دارم که قوای دماغی شان به اندازه باقی قواشان در میکسر تغییر حول محور احوال ما الی احسن الحال شود .

تاکید میکنم متن زیر را پارسال نوشتم که سال گاو بود:

گاومان قراره دوباره بزاد تو امسال. اميدوارم گاومان به مانند ما به فراخي دچارشود و راحت بزاد.صد سال به اين سالها ؟ قراره كيف هم كنيم و بشينيم و مقلب القلوب بشنويم و بعد هم پيام هاي مقامات و دوباره تا ٢٠ روز روان باشيم و بعد هم دوباره سگ دو براي صد سال به اين سالها و روزمرگي هاي مشمول قوانين مرغانه ای..

از حضور مشمئز كننده جماعت تو سبزه ميدون و مابين زرتشت و ميدان ولي عصر و امام (تمامی شهرهای کشور) ميشه فهميد كه خلايق هرچه لايق . ملت فراخي كه ديگه سبزه شون را هم خودشون سبز نميكند و حال آب دادن و مراقبت از سبزه را ندارند . حال بهم زن امسال ماهي هاي مصنوعي چيني فسفري بود كه آدم را ياد ظرف استفراغ پليكان مينداخت كه نتونسته بود ماهي هاي راديو اكتيوي خليج هميشه پارس را قورت بده .

گل امسال هم اينه كه دلمون غصه دار از رفتن سيد خندان بشه و خوشحال از تخم كفتر خوردن و نطق باز كردن سيد نقاش .

يعني بازهم قراره ارواح شكممون تغيير تو مملكت ايجاد كنيم و مسهل بريزيم تو معده اين گربه خاورميانه اي .اين اس ام اس هم ديگه شورش را درآورده . از تبریک های بیمزه و  مذخرفی که از تو کلاسورهای دختر جوقی ها در میاد  يا كلمات قصاري چون : بهار آمد و تو تنها گل بوستاني و ريشه ات در قلب من است ،پس نوروزت مبارك تا پيام هاي ابلهانه :سال ٢٩٩٠ شاهنشاهي و ١٨٤٦ زرتشتي و ٣٥٤٦ رشتي و ٧٨٩٩ روشنفكري  مبارك كه ديگه نهايت تركمون مغزي طرف را ميرسونه و هي هم مي خواد بگه من خيلي مي فهمم و اصلا با اين بو گندوها نيستم و از طبقه راهبان معابد گبري هستم.واي خدا يعني ميشه دگمه ريپلاي موبايلم بتونه يه شات گان باشه كه با اون مغز طرف را داغون كنم ؟كه ديگه برام از اين پيام ها نفرسته؟ يعني ميشه ديگه اين نوروز دري وري صدا و سيمايي و سمنوهاي كارخونه اي و ماهي هاي چيني و عودهاي گه بوي هندي را نبينم ؟ دلم مي خواد برم تو روستاي خودم و مرغانه جنگي كنم. دلم مي خواد برم در خونه تمام اهالي روستا و خالا خالا تي عيد مبارك بگم. دلم مي خواد پدرم دوباره دست من و خواهرام را بگيره و ببره تو معزالسلطان  و   عكاسي ماياك و به اكبر ماياك بگه يه عكس از ما بگير . دلم مي خواد تلويزيون سياه سفيد داشته باشم با دو تا كانال كه همه ش خاموش باشه . دلم مي خواد ساختمون پلاسكو را رج بزنم براي خريدن يه كت و شلوار باحال و بعد هم برم تو شاهرضا پشت ترك موتور گازي بابام و از آقا مهاجري يه كفش نو بخرم با اون عطر ديوونه كننده چرم گاوش .دلم مي خواد راديو را روشن كنم و صداي مرتضي احمدي ازش دربياد و سمنو آي سمنو سر پاي سفره هفت سين سمنو را بخونه.

يعني يه پفيوزي نميتونه يه ماشين زمان درست كنه؟پس چيه تو اين فيلم ها ؟ اين مرتيكه يهودي انيشتن پس چي رو ثابت كرد؟چرا من نميتونم هارد حافظه ام را فرمت كنم و هرچي از گذشته به يادم مونده را پاك كنم و بشم همين افراد گهي كه تو تبليغ تلويزيوني روغن طلايي لادن  مي خوان بعد از غذا چرت نزنن و برن با همسرهاي ماژيك دوازه رنگشون تو خيابون ولي عصر قدم بزنند . يا بشم مثل اينايي كه چفيه ميندازن و ميرن تو كاروان هاي راهيان نور و هر جا ميرسند گريه ميكنند و دائم الوضو يند و یه وانت کپسول گاز و قابلمه اسکورتشونه. .. اي بابا ما بايد كيو ببينيم ؟‌ من نوروز را مي خوام نه گه روز را .

اصلا نوستالژیک بودن داستان یه چیز دیگه ست والا . آرزو یه چیز دیگه . من آرزو دارم . بده؟





خرو بی شعور و بزغاله و محارب همه در دوزخ خنده دار دانته

8 01 2010

گویند نداشتن اعصاب و درب و داغان کردن لوازم منزل محض رضای خدا بود و بی جهت و بی وقت هر آینه این قصه بهانه کردن جزو کلاس کار باشد . لکن مشتقاتی دارد و مشقاتی . بی شک از خوردن و نوشیدن انواع کوکاجات و اشربه مجاز راحتی حاصل شود و کشیدن دخانیات و بنگ و حشیش همانا. اما خالصانه به درگاه باری تعالی قسم حضرت عباس مینوشم که : من اعصاب ندارم.

چرا؟

1- در سرآسیاب دولاب کودکی میکردم و میدیدم که بارها با شتر و خر می آوردند و ساربان و خربان خشخاش و چغاله میفروختند و هر کدام دیگری را به نام باربرش بانگ میگفت و دشنام میداد و آنجا بود که فهمیدم حماقت و خریت از آن بحائم نیست و بس . بلکه از آن اشرف مخلوقات است و بس . پس من خرم و حماقت حلاوت انسانیت ماست . دانته و ویرِژیل در دوزخ (۱۸۵۰) از آثار نقاش آکادمیک فرانسوی ویلیام-آدولف بوگرو (۱۸۲۵ - ۱۹۰۵)

2- بارها به خاطر مالیدن از سر سهو  به نسوان انگ “بی شعور” به ما خورد و ما هم این طعام را نیوشیدیم . زنهار انگشت میزنم در پس این جریده که بی شعورم و دیر فهمیدم .

3- در عنفوان کودکی سرکار خانم مینی ژوپ پوشی ، طالبی نام ، بعد از شاشیدنم در کلاس اول ب دبستان مشگان طبسی ، لبهای خود را غنچه کرد و گفت : بزغاله گمشو بیرون . چه نیکو گفتاری .پس من بزغاله ام.

4-سالیان دراز از این واقع گذر کردیم و به عنفوان پیری رسیدیم و به ناگه به مغزگاهم فشار آوردم و اندیشه ای در روحم گذشت : که آیا به روح اعتقاد دارم ؟ گفتم به خود: بله ، جوابی روحانی و  اکو دار چون روح ابوی مکبث آمد که : پس شیشه نوشابه ام تو روحت. خوشم آمد. 

5- در کودکی همیشه از بزرگان پرسشی داشتم مرتبط با نوامیس و تصاویر موجود در گرمابه های عمومی !که همیشه با جوابی نیکو بدان پاسخ میگفتند: خفه شو. چه زیبا این پاسخ به تنم مینشست و من از پس لذت بارها این پرسش میکردم و هر آن پاسخ می آمد که : خفه شو. و چه زیباست که دوران کودکی این ایام برایم نوید بخش تولدی دوباره ست .

6- در همسایگی ما عرب تهران نشینی بود بد خبیث و ابوالفضل نام داشت و شهره اش بود “ابولی ک_ون” بلبلی . (ای کاش زنده باشد و این را بخواند) به روزی از سر جر زدنش در پیدا کردن تشتک های “سوپر کولا” در جوی آب ،او را ندا دادم : ابولی ،ک-ون بلبلی . و ناگه اردنگ به ما حصل چربی های آبگوشت مادرم خورد و مسقط الراس خود را اسلو موشن از آدم(ع) تا بابام در 5 ثانیه دیدم . دعوایی شد عجیب و کار به بابایش کشید و بابا نیز شیخی بود خوش قامت و هیکل و سپید جامه و ابولفتح نام . ندای “بلبلی” نیز با نام او هم آهنگ بود. آمد و حدیث و آیه بر خاندانم خواند و در نهایت حکم به تربیت دینی و اسلامی داد و پدرم نیز مجری حکم که :پدرم را درآورد .و در آورد . در آن میان از شیخ ابولی (ابولفتح- که امید دارم زنده باشد) کلامی به یادم مانده که میگفت: محاربه با ابول من میکنی؟ . و منظورش ابول فرزندش بود نه ابول خودش . و من محاربه کردم در کودکی با ابولش .

و اینک ازعان دارم که در این دوران به یاد دوران کودکی ام : خرم ، بی شعورم ، بزغاله ام ،تو روحم ،خفه میشوم و محاربم .

و نیک باور دارم که نکیر و منکر در این جهانند و ترازوی بهشت و جهنم در این خاک است و ما تاکنون ول معطل بوده ایم و دانته بی شعور نیز بعد از خوردن یک من آب گوشت با پیاز مزخرفاتی چون دوزخ و بهشت و جهنم را نگاشت و نمامش را کمدی الهی نهاد چون از اول نیز او فهمیده بود که کل داستان خنده دار است و بی سوادانی چون خاقانی نیز بی جهت این خزعبلات را سرودند:

بهشت صدرا تا دولت تو در دربست 
بر آستان تو درهای آسمان بگشاد

قریشی هدی از رایت تو کرد شرف
یمانی ظفر از تیغ تو گرفت نژاد

به بارگاه تو دامن کشان رسید انصاف
ز درگه تو گریبان دریده شد بیداد

سپهر مهره‌ی بازوی بندگان تو گشت آقامون دانته رفت  جهنم و کلی خندید
از آن قبل ز قبول فنا شده است آزاد

سیه سپید جهان گوئی از دوات تو خاست
که صورت شب و روز آمد آبنوس نهاد

به یاد حضرت تو یوسفان مصر سخن
مدام جام معانی کشند تا بغداد

ز بود بنده و نابود او چه برخیزد
کجا رضای تو نبود، نبود و بود مباد

رضای خاطر من چون توئی تواند جست
که آب و دانه‌ی سیمرغ جم تواند داد

خدایگان سپهر آستان نکو داند
که در جهان سخن بنده بی‌نظیر افتاد

در آن مبین که ز پشت دروگری زاده است
کجا خلیل پیمبر ه از دروگر زاد

ز بنده بوی برند آن و این در این صنعت
اگرچه موی برند این و آن در این بنیاد

در آن چه عیب که از سرب بشکند الماس
هنر در آن، که ز الماس بشکند پولاد

بدل من آمدم اندر جهان سنائی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد

دهان دهر به گوهر چنان بیاکندم
که ره نبود نفس را که گویدم فریاد

به باغ خاطر من خواه تازه نخل سخن
ز خشک بید هر افسرده‌ای چه اری یاد

ز نخل، میوه توان چید چون بیازی دست
ز بید کرم توان یافت چون بجنبد باد

اگر جهان من از غم کهن شده است رواست
جهان به مدح تو تازه کنم بقای تو باد

دلی که مدح تو سازد شکسته به که درست
چو جای گنج سگالی خراب به کاباد





و این بود حماسه …….که وصل بود به کاسه

13 06 2009

قرار بر این بود . سرنوشت این گون رقم خورده بود.در فال ما این بود. نه که از یاس باشد کلامم,که از ناس است.مردمی که این گونه هستند و خواهند بود. این که عده ای قلیل شایسته دموکراسی اند و ما هم در آن میان ؛ هیچ شبه ای نیست.

ما وبلاگ داریم , ما آیه های شیطانی می خوانیم , ما بی بی سی فارسی میبینیم , ما شرق می خواندیم , ما لاست میبینیم, ما نگارخانه داریم و تابلو میبینیم.

و اما ناس: هیات دارند,قرآن می خوانند،رسانه ملی میبینند, کیهان می خوانند و ناس یوسف پیامبر میبینند، ناس نمایشگاه دفاع مقدس دارند و پلاک و ترکش میبینند.

اما ما خدا داریم و آنها هم دارند. خدای ما همان است که آنها دارند . اتصال ما به خدا با آن سرعتی نیست که ناس وصلند. چه این هم بر میگردد به سازمان ارتباطات رادیویی کشور .

ناس از خدا آنچه خواستند گرفتند و آنچه را ما میخواستیم خدا از ما گرفت .

شایسته سالاری این است که باشیم و بسوزیم و دم نزنیم؟ بیهودگی چنین بود و چنان شد که “هیچ” برایمان به ارمغان گذاشت.

ناس رای داد و ما هم دادیم .ناس غیر از آن چیزی نداشت بدهد . اما ما همه چیزمان را دادیم.

و این شنبه ما بود همان شنبه که او گفت:

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ ‌[بقره-٦٥]

و محققا دانسته‏ايد جماعتي از شما را كه عصيان ورزيده حرمت شنبه را نگاه نداشتند، گفتيم:بوزينه شويد و رانده.

و آن ناس خواستند:قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّي آيَةً قَالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ إِلَّا رَمْزًا ﴿آل‌عمران: ٤١﴾

گفت:پروردگارا، براي من (به شكرانه اين نعمت) آيتي مقرّر فرما، فرمود:تو را آيت اين باشد كه تا سه روز با مردم سخن جز به رمز نگويي.

و این بود حماسه ای که به کاسه وصل بود . کاسه ای تهی و شاید پر ز نفت و نیرنگ و خدعه.

کاسه ای زیر نیم کاسه . نیم کاسه مغز. نیم کاسه ای پر ز کشک.پر زرشک باد این کاسه.که هست نیم کاسه.که نیست حماسه.

ما را چه به حماسه؟ که کاسه اصلح تر است:

يُطَافُ عَلَيْهِم بِصِحَافٍ مِّن ذَهَبٍ وَأَكْوَابٍ وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَأَنتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ

بر آن مردمان كاسه‏هاي زرين و كوزه‏هاي بلورين (مملوّ از انواع طعام لذيذ و شراب طهور) دور زنند و در آنجا هر چه نفوس را بر آن ميل و اشتهاست و چشمها را شوق و لذت، مهيّا باشد و شما مردمان در آن بهشت جاويدان متنعّم خواهيد بود. (الزخرف: ۷۱)

و این بود که حرص کاسه زدیم . در این دنیا.

که از ناس رسید و به خناس ختم شد.

بزرگ خناس ما سلامت باد. که با یک “خ” از ناس به خناس رسید.

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ‌[١١٤-١]

بگو:من پناه مي‏جويم به پروردگار آدميان.

مَلِكِ النَّاسِ ‌[١١٤-٢]

پادشاه آدميان.

إِلٰهِ النَّاسِ ‌[١١٤-٣]

يكتا معبود آدميان.

مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ‌[١١٤-٤]

از شرّ آن وسوسه‏گر نهاني.

الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ‌[١١٤-٥]

آن شيطان كه وسوسه و انديشه بد افكند در دل مردمان.

مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ ‌[١١٤-٦]

چه آن شيطان از جنس جن باشد و يا از نوع انسان.

ومن این گونه:پناه مي‏جويم به پروردگار آدميان





مووووو روز مبارك

20 03 2009
گاومان امسال هم خواهد زاييد و قطعا درد خواهد داشت و ما ما او تا مريخ هم ميرسد . عيدانه و بهارانه اي تو وبلاگم گذاشتم كه كمي و اندكي و تا حدود زيادي شاكي بودم و اصلا حوصله امسال را نداشتم .اما ديدم عجب گاوي هستيم ما ؟ خوب دعوا داري چاقو بردار بيخ تا بيخ سر اين مرتيكه (حالا يا زنيكه) گاورا ببر و باهاش يه دل سير چنجه بخور . اين كه اجداد دانشمند ما چطور به اين نتيجه رسيدند كه هر سال را با يك حيوان قياس كنند مي گوينند جزو اسرار است و نشان از درايت آنها دارد ليك ما ديديم نه تنها درايتي در آن نبود بلكه درايتي بس عميق در آن بود .

اين هم موو روز من

اين هم موو روز من

. در ازمنه قديم گويند كه عده اي از شيوخ در كنار ديگي خالي نشسته بودند و داشتند افسوس مي خوردند از نداشتن متاعي كه بستانند و در ديگ ريزند و تناول كنند .
اين به آن ،آن به اين ،اينان به آنان، آنان به اينان و همه به ما نگريستند و ما هم ناگهان برآشفتيم كه : هي چه مينگريد به ما؟
گفتند : تو را گردشي در وب بسيار بود و گوگل ها و ياهو ها جستجو كردي و هر آينه بر هر وب سايتي مستولي گشتي و از هر روزنه اي سوراخي يافتي و از هر سوراخ دريچه اي و از هر دريچه اي متاعي . پس تو بزرگ بزرگاني و نيك روزگار ما .


گفتم : هان بي شرف ها. پس از براي ما در اتو كد نقشه اي آراسته ايد ؟
گفتند : پس چي فكر كردي؟
گفتم : اين نقشه چيست؟
گفتند: بيا گاواني بيابيم و گاواني را سپاس داريم و از ميان گاوان سپاسي ،عددي را درون ديگ بنهيم و پس از خواباندن در پياز و زدن زعفران با آتش دل آن را طبخ كنيم و به نيش كشيم .
گفتم: از چه سپاس داريم و از چه به سيخ؟
گفتند: گاوان را بايد سپاس داشت تا سپس به سيخ كشيد. گاو هر چند گاو است ليكن بلندمرتبگي سنگ را نيز خوشايند آيد ،چه رسد به گاو.
گفتم: پس اين بماند در تاريخ و نيك نسل گاوان ور خواهد افتاد.
گفتند: ما عددي از گاوان را سپاس داريم و عده اي ديگر را نكوهش كنيم .
گفتم:پس اين ميان ما را سننه ؟
گفتند: ما تو را هر آينه برگزيديم چون تو زبان گاوان داني و گاوان از تو حرف شنفي دارندو در سرزميني هستي كه به گاو گفته اند زكي.
گفتم: از چه رو ما را اين گونه خطاب ميكنيد؟ ما هم از طايفه آنانم و توهين به ما روا نيست
گفتند:چرا به تريپ قبايت بر مي خورد؟ ما در اين ملك احشام، به گاوان نظر داريم و در آن ميان شير و پلنگ و روباه و طاووس و آهو نيز هست . پس تو از آن طايفه نيستي
گفتم : پس طايفه گاوان كدامند؟
گفت : هماناني كه به آن راي دهند و به اين پشت كنند و منتظر اون هستند
گفتم: هان پس حكايتتان سياسيست ؟
گفتند: نه حكايت ما حكايت بهايم است و احشام .
گفتم: پس اين گاو سال نو چه؟
گفتند : اين گاو از آن گاوان نيست.
گفتم پس گاوان سال نو كه هستند؟
گفت :گاواني كه هنوز نزاييده اند و قرار است بزايند
گفتم : پس گاو ما هم خواهد زاييد؟
گفتند: به فراخي مجراي زايمان وابسته است
گفتم:گاو ما نخست زايمانش است.
گفتند : اما نخست جماعش كه نيست؟
گفتم:پس ما منتظريم تا گاومان بزايد و بزايد و بزايد تا گاواني فراوان شوند و آنگاه گاوي سپاس داريم و بزرگش كنيم و سپس آن را سلاخي كنيم و در ديگ ريزيم و سپس به سيخ كشيم.
گفتند : ايول .
گفتم : پس سالها بگذشت و ما ساليان سال گاواني در سال گاو سپاسي كرديم و بزرگش كرديم و در ديگ نهاديم تا از شكمبه اش ، شكمبه گنده كنيم و از پوستش پاتن بسازيم و به پا تن كنيم و از نامش هم دشنام سازيم .
پس اين شد گاوي از گاوان سپاسي كه پاسش داريم و موروز ناميدميش .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed





برگردد برگرد پشيمون ميشي آخر

10 02 2009

در وانفساي نبود بالاترين و نبود افزاينده بازديد بلاگ ها و الطاف بي نظير بزرگان بستنده وبلاگ ها و سايت ها ، ما هم نبوديم . ندانستيم كدام شيرروزانه نخورده اي ترتيبات دامين بلاگ ما را هم داد و تا مدتي گذرواژه وبلاگ و در عين حال ايميل ما در دست نامردي بود و خوش آن كه ان نامرد مردي كرد و دستي به بلاگ ما نياراست . ندانم از چه روي بود كه آمد سراغ من ننه مرده ؟ نيك اين بلاگ چند روزي نخستين وردپرس بود و ما خوش خوشان از نخست بودن كه ناگهان مرحمت فرمودند و گذرواژه مان به يغما رفت و ما بوديم چرتي طويل در ميانه راه .

القصه مرحمت بزرگان قوم وردپرس كه مردانه ما را مورد الطفات قرار دادند و فهميدند كه شش دانگ اين بلاگ از آن ماست و در زماني كه قصه مان اين بود كه برويم و بلاگ ديگري بگشاييم ، نامه اي حاوي مرحمت فراوان و گذرواژه جديد به باكسمان رسيد و در آخرش هم درج شده بود:برگرد،برگرد،پشيمون ميشي آخر . از اين رو ما هم در ميانه گشايش بلاگي ديگر برگشتيم و امديم كه در خدمت دوستان باشيم .

تصوير اين دست ناپاك كه از اين ميان برون آمد

تصوير اين دست ناپاك كه از اين ميان برون آمد

در اين ميانه گمانه زني اين كه گذرواژه مان توسط چه كسي به يغما رفت ما را به چند مسير سوق داد:

١- عاشقان ما ٢- دشمنان ما ٣- عاشقان غزه ٤- دشمنان غاصبان صهيونيستي ٥- روزنامه كيهان ٦- بيل گيتس ٧- خواجه حافظ شيرازي

از اين رو با برائت جستن از تمامي اين عاملان گشايشي ديگر را اعلام ميداريم و و با اعلام اينكه گذرواژه كنوني ما از ١٨ واژه تشكيل شده كه بي مناسبت با سي امين سالگرد انفجار نورنيست ، از تمامي هاكران ومهكرين گرامي شفاي عاجل خود را آرزومندم .





داش نامجو عطر ترنجت بهتر از شلغم پزونت بود.

6 12 2008

١- گفتن شعر براي عقده هاي سركوب شده كاري نداره .

٢- عقده هاي سركوب شده از هر شعري خوششون مياد.

٣- دنگ و دونگ هم براي شعر و عقده هاي سركوب شده كاري نداره .

حالا: اين شده اوضاع ما . هركي از اوقات نكبتي ما در اين كشور بد بگه ، ناخود آگاه خوشمون مياد و براش كف ميزنيم . چه محسن نامجو باشه چه راننده تاكسي مسير شوش – چهارراه سيروس . موسيقي هم كه مهم نيست . يه آكورد و دنگ و دونگ و خوشي ملت . اينكه ما ملت الكي خوش هستيم هيچ شكي درش نيست . بي جهت به اس ام اس ها مي خنديم . بي جهت با وبلاگ هاي تكراري ومذخرف حال ميكنيم و هركسي هم دو تا بد و بيراه به كسي بگه كه ذاتا ازش متنفريم ، بي جهت طرفدار طرف ميشيم و دمخورش ميشيم و هي چايي مي خوريم و سيگار دود ميكنيم و مذخرف ميگيم .

حالا اين حكايت داش محسن ماست . كارش كشيده ببخشيد به جا…. كه بلند شه براي دوستان اوضاع گل وبلبل ما تو شهرسان فرانسيسكو واين ور اونور اروپا كه هي ما دهه شصتي هستيم و دهنمون سرويس شده ويكي به داد ما برسه . از اون طرف هم وقتي بهش گير ميدن كه چرا قرآن را با موسيقي خوندي ؟ چنان شيهه وا اسلاما ميكشه كه بيا و ببين . يكي نيست به اين گل پسر بگه : عمو تكليف مارو مشخص كن . اگر تو همون محسني كه ما هنوز كف ترنجتيم ديگه با شلغم پزونت عطر ترنج را ضايع نكن .هر چند به گمانم عطر ترنج از تو كوزه عبدي بهروانفر در اومد و نشست به جامه تو ، ولي جون اون مادر قرآن خونت دست بردار و بي خيال شعور ما باش وبا همون گروه الكي خوش كانادا وسوئد و آلمان حال كن و بزار رهبر ما همون پسر ١٣ ساله تانك بتركون باشه و واتو واتو را به عمو پورنگ ترجيح بديم . ولمون كن داداش بزار با همين جنس بنجل حا ل كنيم از ٤ ليتري بنوشيم و هاي پك و گولد باتل را بي خيال باشيم .

ولي خوب بازهم محسن نامجوست و هنوز عطر ترنج كل هارد ١٦٠ گيگي پر از تراك موسيقي را اشغال كرده . بزن داداش بزن كه هنوز نوبت توست و وقت توست و شانس توست و اوضاع به وفق مراد توست .حيفا و دريغا كه نيستي تا از خورشت آلوي هضم شده دولت نهم تناول كني و در وصف تهوع موجود هم دنگي و دونگي بزني .

روزي كه رفت از ياد/روزي كه ريد بر تو دختر همسايه /روزي كه دريد پدرت را كشور همسايه /روزي كه مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد/روزي كه دو كانال بود / يك به جنگ ميرفت / از دو واتو واتو آمد /روزي كه رفت از ياد / روزي كه ماند در ياد/شهر كلان كه  روزي علي آباد باد/روزي كه رهبر نو چوان تانك خورده بود/روزي كه آستين كوتا لگد ميان گرده بود/روزي كه ريش / روزي كه زير بغل پاره / روزي كه يخه از فرط ايمان چرك بود / روزي كه داگلاس هنوز مايكل نبود كرك بود/روزي كه چمران بر پارك وي آرام خسبيد /روزي كه كربلا در فوزيه شد شهيد /روزي كه شاه رفت ،جمهوري اجبانده شد /روزي كه تنها راه آزادي از انقلاب بود /روزي كه مهتاب بود ،سراب بود /سراب ناب بود/آن نوشابه كه هشت ساله كنار حرم حضرت معصومه خوردمش /مادرخريده بود سبز بود،سون آپ بود/

دهه شصت  نامجو ببينيد و بشنويد

دهه شصت نامجو ببينيد و بشنويد

Mohsen Namjoo – daheh shast (1980′s) from sabereh kashi on Vimeo.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed





آدم عطا ، آدم جميل

13 10 2008

١- عطاالله مهاجراني جزو جماعت ادمهاست . از آن آدمهايي كه يه لا قبا تومني سه زار به آدمي نرسيدند .

٢- جميله كديور نيز جزو آدمهاست . از اون برادر گردن كلفتش تا خودش و اذنابش كه با باغ پسته و نشست در پاي منقل اخوان به آدمي نرسيدند .

٣- آدم ها عموما اهل حال و سياحت و فصاحت و كياستند و خوش مشرب و خوش سيرت . اينكه ياد خال سپيد پيشاني اسب سياه آدم باشه و با يه سيگار نصفه نيمه حال تاريخي بكنه ، خودش جزو احوالات آدميته .

عطا و جميل در لندن

عطا و جميل در لندن





آغازي دوباره از نوع سه گانه

6 10 2008

اين چهارمين وبلاگ من دربدر بي غرضه .قبلي ها را دوستان مي دونستند چيست و كجاست. اين يكي را هم حتما خواهند دانست كه مال كيست و كجاست.قبلي ها سرجاشونه با همون طعم تندفلفلي و بوي قرمه سبزي . اين يكي كمي توش ادبيات هم پيدا ميشه . ادبياتي از نوع ادبي . سعي ميكنم ادبي باشم و به كسي بد و بيراه نگم و هربار خواستم بگم فورا ميرم سراغ همون قبلي ها .

اون قديما يعني دوردورا بي نام و نشان مانند سربازان امام زمان مشغول بوديم و حتي بسياري از دوستان خبر از من نداشتند كه فلان وبلاگ مال منه مال كيه آتيش به تنبان كيه. از اين رو اين يكي كمي رو اومده . از همه نظر :

  • سه گانه نخست
  1. ورد پرس.اين ورد پرس ماهه ماه. جووووون براي همين با وجود روزي سه چهار هزار تا بازديد دكان هاي قبلي ، كركره را پايين كشيدم و بي خيال پرشين بلاگ و بلاگ فا و از همه مهمتر سايت رسمي هفت آينه شدم و اومدم سراغ وردپرس . البته ايشالا هفتان ما مانند اون يكي هفتان ! سر و بر و گنده هست و ايشالا خواهد موند.
  2. ادبيات . باور كنيد ديگه خانواده دوست شدم و زن و بچه مردم هم مي تونند بيان تو تري وي تري دبليو و حالش رو ببرن. تازه قراره ايشالا خانوادگي رو پست ها كار كنيم . يعني من و پري و باري.
  3. گوگل . چه ميكنه اين گوگل و چه نميكنه اين ياهو . و چون ما از كساني كه ميكنند خوشمان مي آيد و نفرت بر دل از كساني كه نميكنند داريم ميرويم سراغ گوگل . چون گوگل يه جوري داد نيست مثل ياهوووووو ، اينجوريه :گووووووووووووگل . هر چند هر دو تا شون بر اساس غنچه شدن لب ادا ميشند ولي گوگله ديگه و ما هم سر پيري و پس از گذر از چل چلي و چهل سالگي ترجيح ميديم زين پس همه بدانند كه اين خزعبلات از آن كيست . چون ديگه من اوني نيستم كه بودم ، من ايني هستم كه هستم . پس ديگه نيازي نيست سراغ ايميل و كامنت دوستان و اينجور چيزا بچرخيد و بفهميد من كيم . چون من همونم كه هستم من ديگه مخفي نيستم ،من افتاب شمالم ، من گلم باز ميشم بسته ميشم اگه من رو آب ندهين اينطوري ميشم اون طوري ميشم .

دلتون مي خواد من اينطوري و اون طوري بشم؟

پس بكامنتيد و به كامبيز وبي خوش آمد بگيد.








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.