گویند نداشتن اعصاب و درب و داغان کردن لوازم منزل محض رضای خدا بود و بی جهت و بی وقت هر آینه این قصه بهانه کردن جزو کلاس کار باشد . لکن مشتقاتی دارد و مشقاتی . بی شک از خوردن و نوشیدن انواع کوکاجات و اشربه مجاز راحتی حاصل شود و کشیدن دخانیات و بنگ و حشیش همانا. اما خالصانه به درگاه باری تعالی قسم حضرت عباس مینوشم که : من اعصاب ندارم.
چرا؟
1- در سرآسیاب دولاب کودکی میکردم و میدیدم که بارها با شتر و خر می آوردند و ساربان و خربان خشخاش و چغاله میفروختند و هر کدام دیگری را به نام باربرش بانگ میگفت و دشنام میداد و آنجا بود که فهمیدم حماقت و خریت از آن بحائم نیست و بس . بلکه از آن اشرف مخلوقات است و بس . پس من خرم و حماقت حلاوت انسانیت ماست . ![]()
2- بارها به خاطر مالیدن از سر سهو به نسوان انگ “بی شعور” به ما خورد و ما هم این طعام را نیوشیدیم . زنهار انگشت میزنم در پس این جریده که بی شعورم و دیر فهمیدم .
3- در عنفوان کودکی سرکار خانم مینی ژوپ پوشی ، طالبی نام ، بعد از شاشیدنم در کلاس اول ب دبستان مشگان طبسی ، لبهای خود را غنچه کرد و گفت : بزغاله گمشو بیرون . چه نیکو گفتاری .پس من بزغاله ام.
4-سالیان دراز از این واقع گذر کردیم و به عنفوان پیری رسیدیم و به ناگه به مغزگاهم فشار آوردم و اندیشه ای در روحم گذشت : که آیا به روح اعتقاد دارم ؟ گفتم به خود: بله ، جوابی روحانی و اکو دار چون روح ابوی مکبث آمد که : پس شیشه نوشابه ام تو روحت. خوشم آمد.
5- در کودکی همیشه از بزرگان پرسشی داشتم مرتبط با نوامیس و تصاویر موجود در گرمابه های عمومی !که همیشه با جوابی نیکو بدان پاسخ میگفتند: خفه شو. چه زیبا این پاسخ به تنم مینشست و من از پس لذت بارها این پرسش میکردم و هر آن پاسخ می آمد که : خفه شو. و چه زیباست که دوران کودکی این ایام برایم نوید بخش تولدی دوباره ست .
6- در همسایگی ما عرب تهران نشینی بود بد خبیث و ابوالفضل نام داشت و شهره اش بود “ابولی ک_ون” بلبلی . (ای کاش زنده باشد و این را بخواند) به روزی از سر جر زدنش در پیدا کردن تشتک های “سوپر کولا” در جوی آب ،او را ندا دادم : ابولی ،ک-ون بلبلی . و ناگه اردنگ به ما حصل چربی های آبگوشت مادرم خورد و مسقط الراس خود را اسلو موشن از آدم(ع) تا بابام در 5 ثانیه دیدم . دعوایی شد عجیب و کار به بابایش کشید و بابا نیز شیخی بود خوش قامت و هیکل و سپید جامه و ابولفتح نام . ندای “بلبلی” نیز با نام او هم آهنگ بود. آمد و حدیث و آیه بر خاندانم خواند و در نهایت حکم به تربیت دینی و اسلامی داد و پدرم نیز مجری حکم که :پدرم را درآورد .و در آورد . در آن میان از شیخ ابولی (ابولفتح- که امید دارم زنده باشد) کلامی به یادم مانده که میگفت: محاربه با ابول من میکنی؟ . و منظورش ابول فرزندش بود نه ابول خودش . و من محاربه کردم در کودکی با ابولش .
و اینک ازعان دارم که در این دوران به یاد دوران کودکی ام : خرم ، بی شعورم ، بزغاله ام ،تو روحم ،خفه میشوم و محاربم .
و نیک باور دارم که نکیر و منکر در این جهانند و ترازوی بهشت و جهنم در این خاک است و ما تاکنون ول معطل بوده ایم و دانته بی شعور نیز بعد از خوردن یک من آب گوشت با پیاز مزخرفاتی چون دوزخ و بهشت و جهنم را نگاشت و نمامش را کمدی الهی نهاد چون از اول نیز او فهمیده بود که کل داستان خنده دار است و بی سوادانی چون خاقانی نیز بی جهت این خزعبلات را سرودند:
بهشت صدرا تا دولت تو در دربست
بر آستان تو درهای آسمان بگشاد
قریشی هدی از رایت تو کرد شرف
یمانی ظفر از تیغ تو گرفت نژاد
به بارگاه تو دامن کشان رسید انصاف
ز درگه تو گریبان دریده شد بیداد
سپهر مهرهی بازوی بندگان تو گشت
از آن قبل ز قبول فنا شده است آزاد
سیه سپید جهان گوئی از دوات تو خاست
که صورت شب و روز آمد آبنوس نهاد
به یاد حضرت تو یوسفان مصر سخن
مدام جام معانی کشند تا بغداد
ز بود بنده و نابود او چه برخیزد
کجا رضای تو نبود، نبود و بود مباد
رضای خاطر من چون توئی تواند جست
که آب و دانهی سیمرغ جم تواند داد
خدایگان سپهر آستان نکو داند
که در جهان سخن بنده بینظیر افتاد
در آن مبین که ز پشت دروگری زاده است
کجا خلیل پیمبر ه از دروگر زاد
ز بنده بوی برند آن و این در این صنعت
اگرچه موی برند این و آن در این بنیاد
در آن چه عیب که از سرب بشکند الماس
هنر در آن، که ز الماس بشکند پولاد
بدل من آمدم اندر جهان سنائی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد
دهان دهر به گوهر چنان بیاکندم
که ره نبود نفس را که گویدم فریاد
به باغ خاطر من خواه تازه نخل سخن
ز خشک بید هر افسردهای چه اری یاد
ز نخل، میوه توان چید چون بیازی دست
ز بید کرم توان یافت چون بجنبد باد
اگر جهان من از غم کهن شده است رواست
جهان به مدح تو تازه کنم بقای تو باد
دلی که مدح تو سازد شکسته به که درست
چو جای گنج سگالی خراب به کاباد
















بروبكس چي ميگن؟